مه در جاده جنگلی

جاده های جنگلی دو هزار و سه هزار مازندران ، اواسط خرداد یا اوایل آبان جاییست که باید باشی. دقیقاً آن زمانی که جاده به دوست داشتنی ترین و رویایی ترین حالتش میرسد. مه غلیظی تمام جاده را میگیرد طوری که مه شکن های اتوموبیلت شاید به سختی بتوانند 5 متر جلوترت را برایت نمایان کنند. دقیقاً همان جایی که تنها تو مانده ای و خط سفید وسط جاده. نم نم ریز بارانی هم که شروع کند به خیس کردن کم کم شیشه جلویی، دیگرنمیتوان جایی رفت یعنی نمیخواهی بروی. باید همانجا وسط جاده ماشین را نگه داشت، در آن فضای رویایی غرق شد. آخ که چه لذتی دارد آنجا بودن . در آن مه ، در آن نم نم ریز باران. به اوج میرسم. با خود فکر میکنم که دیگر تمام شده است ، دیگر چیزی برای بدست آوردن نیست . با این حالم انگار تمام بدست آوردنی های جهان را بدست آورده ام . در اوجم ، چه از این بهتر . اما نگاهم که به خط سفید جاده میافتد تمام افکارم جزیی از همان مه میشوند. خط سفید جاده انگار دهان باز کرده و میگوید ” تو در اوج ماندگار نیستی ، هیچ کس نیست . باید بیایی و بگذری . جاده تو را میخواند . جاده همیشه تو را خوانده است ” باید بروی . از این لحظه خوب ، از این نهایت لذت ، باید بگذری و به ارتفاعات پایین تر بروی. جایی که دیگر خبری از مه نیست ، جایی که دیگر شاید بارانی هم نباشد. حضیض . میدانی آنجا چه خبر است . میدانی چه در انتظارت است . اما بدون هیچ ناراحتی سوار ماشین میشوی و حرکت میکنی . پایت را روی پدال گاز میفشاری و با تمام سرعت به سمت آن حضیض خیز بر میداری . چون میدانی این دره ها را باید بگذرانی برای رسیدن به اوج های بعدی .

بهارستان

میدان بهارستان تهران هنوز هم میدان عجیبی است . گرچه ساختمانهای قناس دور و اطراف آن چند سالی است حاشیه آن را از آن معماری خاص دهه های اولیه اش انداخته است اما باز هم نوبت که به عبور از این میدان میرسد صحنه هایی مرموز میبینی که به ندرت بتوانی جای دیگری مثالی برایش پیدا کنی . در نگاه اول همین که میبینی در تهران فضای بازی را یافته ای که با اینکه به گرد نقش جهان اصفهان هم نمیرسد ولی خاطرت را روانه اصفهان میکند به وجد می آیی . بیشترِ میدان البته شده مثل جاهای دیگر تهران : معمولی . ولی چشم میخواهد صحنه های مرموز بهارستان را کشف کردن . چند باری باید بهارستان را گَز کرده باشی تا متوجه پیرمرد تسبیح سازی شوی که چندین و چند سال آزگار است هر روز صبح جلوی در ورودی یک پارکینگ بساط تسبیح هایش را پهن کرده و دشت میگیرد . یک بار تسبیح خواهرم را برایم درست کرد . خوب این کار را بلد است . اینکاره است . چند باری باید بهارستان را گَز کرده باشی تا متوجه پیر زنی شوی که از فرط پیری لنگ لنگان پیاده روی دور میدان را با فحش های آبدار بلند طی میکند . نمیدانم طرف فحشش دولتمردان فحش خورند یا شوهر بخت برگشته اش ؟ راستش را بخواهید شک دارم اصلاً شوهرش از دستش زنده مانده باشد . البته اینرا هم بگویم که بیشتر از آنکه بخواهد فحش بدهد دوست دارد از کلمات رکیک استفاده کند ، آن هم با چه غلظتی در ادای کلمات . از آن پیرزن که بگذریم و راهمان را به سمت ابتدای خیابان جمهوری بگیریم نرسیده به راسته چاپچی های بهارستان چند تایی تراکت پخش کن ایستاده اند. یکیشان مردی است که اصرار فراوان دارد کت و شلوار و کفش و خلاصه تمام تیپش در دیدرس همه باشد . به همین خاطر هم کت شلوار های رنگارنگی دارد که نمونه اش را فقط میتوانی در کلیپ های ویدیویی شاد ببینی . یکروز کت و شلوار سفید به تن میکند و روز دیگر کت و شلواری سبز مایل به زرد ، همان که بهش میگویند لیمویی . اما کفشش همیشه یک کفش کتانی لیمویی رنگ است . ظاهراً تنها چیزی که از فن فروش و بازاریابی دستگیرش شده ظاهر چشم نواز است . کمی بعد از او مردی می ایستد کوتاه قد که تراکت های در دستش را با لحنی خوش به سمتت میگیرد . اما وقتی نگاهش میکنی چیزی بیشتر از لحن خوشش برایت عجیب می نماید . پلاکارد کوچکی از گردنش آویزان است که روی آن تبلیغات مربوط به چاپ است اما این پلاکارد کوچک نیز آن موضوع عجیب نیست . دسته ای از گلهای ریز قرمز رنگ بالای پلاکارد روی سینه مرد جا خوش کرده اند . انگار که مرد آنها را در تلاشی مذبوحانه برای رقابت با مرد کت وشلوار پوش به استخدام گرفته . عجیب آن گلهایی است که هر روز از شدت تازگی و زندگی برق میزنند . از این چیز های عجیب در بهارستان هستند و اعجابشان هم همین است که همیشه هستند ، تو گویی شده اند جزیی لاینفک از بهارستان . تو گویی میان آنهمه چیزهای معمولی میدان ، اینان نقش هایی را سالهاست که به خود گرفته اند و هر روز صبح برای بازی کردنشان به بهارستان می آیند . چند باری که بهارستان را گَز کرده باشی این فیلم را برای چندمین بار پیاپی خواهی دید . با خود فکر میکنی شاید محبوبترین فیلم تمام زندگیت را هم به این اندازه ندیده باشی . اما تکراری که هر بار در بهارستان برایت پخش میشود ظاهراً از جنس دیگری است . آنقدر تکراری است که دیگر هنگام گذر از میدان جلوی چشمت هیچ کس و هیچ چیز را نخواهی دید جز خودت و آن پیرمرد تسبیح ساز و آن پیرزن ناسزاگو و آن دو مرد تراکت پخش کن و البته همه این ها را در صحنه ای خواهی دید به نام بهارستان .