مه در جاده جنگلی

جاده های جنگلی دو هزار و سه هزار مازندران ، اواسط خرداد یا اوایل آبان جاییست که باید باشی. دقیقاً آن زمانی که جاده به دوست داشتنی ترین و رویایی ترین حالتش میرسد. مه غلیظی تمام جاده را میگیرد طوری که مه شکن های اتوموبیلت شاید به سختی بتوانند 5 متر جلوترت را برایت نمایان کنند. دقیقاً همان جایی که تنها تو مانده ای و خط سفید وسط جاده. نم نم ریز بارانی هم که شروع کند به خیس کردن کم کم شیشه جلویی، دیگرنمیتوان جایی رفت یعنی نمیخواهی بروی. باید همانجا وسط جاده ماشین را نگه داشت، در آن فضای رویایی غرق شد. آخ که چه لذتی دارد آنجا بودن . در آن مه ، در آن نم نم ریز باران. به اوج میرسم. با خود فکر میکنم که دیگر تمام شده است ، دیگر چیزی برای بدست آوردن نیست . با این حالم انگار تمام بدست آوردنی های جهان را بدست آورده ام . در اوجم ، چه از این بهتر . اما نگاهم که به خط سفید جاده میافتد تمام افکارم جزیی از همان مه میشوند. خط سفید جاده انگار دهان باز کرده و میگوید ” تو در اوج ماندگار نیستی ، هیچ کس نیست . باید بیایی و بگذری . جاده تو را میخواند . جاده همیشه تو را خوانده است ” باید بروی . از این لحظه خوب ، از این نهایت لذت ، باید بگذری و به ارتفاعات پایین تر بروی. جایی که دیگر خبری از مه نیست ، جایی که دیگر شاید بارانی هم نباشد. حضیض . میدانی آنجا چه خبر است . میدانی چه در انتظارت است . اما بدون هیچ ناراحتی سوار ماشین میشوی و حرکت میکنی . پایت را روی پدال گاز میفشاری و با تمام سرعت به سمت آن حضیض خیز بر میداری . چون میدانی این دره ها را باید بگذرانی برای رسیدن به اوج های بعدی .